تبليغاتX
در رویای افق
در شوق دستیابی به افق دستم بگیر
 

 

بازِِ:

    جمعه ای آمدو رفت.

                                          دعا کن

 

                                                            تا جمعه دیگر

                            دلم نمیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:47  توسط ارامش   | 

چه بي عار مردمي هستيم ما! چه بي آب ؛ چشماني در سر كاشته ايم! چه بي رقص دست و پايي به خود آويخته ايم !  " چه بي نشاط بهاري كه بي تو مي رسد!"  فرياد از اين روزهاي بي فرهاد. حسرتا! از شب هاي بي مهتاب فغان! از چشم و دل ناكشيده هجر. آيا هنوز ،نوبت مجنون است و دوري ليلي؟ پنج روزي كه نوبت ما است. مغلوب كدام برج نحس است؟ تهمت نحس اگر بر زحل ننهم با طالع پرده نشين چه مي توانم گفت؟ حافظ! يك بار ديگر بر سينه مرده خوار من بنشين و بخوان! كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش، كي روي؟ ره ز كه پرسي؟ چه كني چون باشي؟ مه پاره هاي سعدي اينك همه بر سفره مار و مورند ، تو كه از ماه تا ماهي بر خوان خود نشانده اي، از او اين خاكساري را بپذير! شمس را در مثنوي نمي آراستي اگر ديده بودي خورشيد چه سان بر صبح بر سر و روي موعود ما بوسه مي زند، چه سان هر شب ماه در گوشه محراب سهله به عقيق خاتم او مي انديشد؛ چه  انبوه ستارگان، غبار راه او بر خود مي آويزند، چه دلفريب غنچه هايي كه در نسيم يادش سينه مي گشايند! ني را به شكايت نمي خواندي اگر ديده بودي در نيستان چه آتشي افتاده است!  اي قيامتگاه محشر! در اين غوغاي عاشق پيشگي ها كسي هم تو را جست؟ كسي گفت آيا به شكر خواري نبايد از شكرساز غفلت كرد؟ به مه پرستي از آسمان نبايد چشم دوخت؟ دهان را كه معدن بوسه و كلام است از ناسزا نبايد انباشت؟ كسي گفت آيا دوست دارد يار اين آشفتگي كوشش بيهوده به از خفتگي...؟ ولي من كه از هزار زخم شرافت در مريض خانه عشقم با تو مي گويم، از درازي راه، از سنگيني بار، از گل اندودي دل، از پا و دست بي دست و پا، از گنگي سر، از تنگي رزق، از بي رحمي باغبان با تو مي گويم .از شوكران غيبت كه هنوز بر جام انتظار مي ريزد ، از بغض هاي جمعه شب كه گلو مي فشارد، سينه مي دراند و عبوس مي نشيند. باور كن كه " بي عمر زنده ايم ما..." و اين بس عجب مدار" روز فراق را كه نهد در شمار عمر" كه گفت عمر ما كوتاه است؟ عمر ما هزاران روز دارد. روزگار درازي است در نزديكترين قله به آسمان ميان ابرها نفس از كوهستان مرد زندگي گرفته است.بي عمر هم مي توان زندگي كرد و ما اين گونه بودن را از سرداب سامرا تا روزگار اكنون پاس داشته ايم. اي شادترين غم! شكوه تو چنين مرا به شكوه واداشت و من از صبوري تو در حيرتم. ارزونامه هاي مرا كه يك يك پر مي دهم به دانه اي در دام انداز و آنگاه جمله اي بيفزا تا بدانم كه نوشتن را خاصيتي است شگرف ،اينك كودك دل را به خواب مي برم...

"شكوه چرا؟ مگر نه اين كه غيبت سراپرده جلال است و غمگينانه ترين فرياد عاشقان جشن حضور؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:40  توسط ارامش   | 

 

"زندگی "

                 قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟

 

                        گفت:

                                           نخریدند اما تمام شد!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط ارامش   | 

ای سبزترین بهار برای دلهای خزان زده بشر!

ای امید سرسبزی برای دلهایی که به اسارت باد سر سخت خزان درامده اند!

دیگر بیا .بیا که چشمانمان را برای دیدنت به افق دوخته ایم و دلهایمان را به طلوع خورشیدش گره زده ایم.

بیا و گودی چشمانمان را ببین و کبودی نگاهمان را. بیا و دقایق شکسته غم را در دریای اشک چشمانمان نظاره کن.

بیا که دیگر اسمان و زمین از ناله هایمان به ستوه امده اند.

بیا که دیگر امیدی به کسی نیست و کاری از دست کسی جز تو بر نمی اید.

بیا و دستهای پر نیازمان راکه به سوی اسمان دراز است بگیر و ما را مهمان نگاهت کن.

بیا و اوای دلنشین "اللهم عجل لولیک الفرج" را که در فضا طنین انداز شده بشنو و گوش جانمان را مهمان شنیدن ندای اسمانی "انا المهدی" کن. بیا که ثانیه ها بی تابند و لحظه ها پر شتاب و عمر ما محدود.

 

می دانم که می ایی و بهار را به سرزمین دل های خزان زده مان می اوری و به جای صدای خش خش برگ های زرد اندوهمان صدای بلبلان بر شاخسار عشق را به گوشمان می رسانی.

می دانم که می ایی و ما را برای مدرسه عشقت نام نویسی می کنی و ناظم مدرسه بهار می شوی و ما کلاس اول عشق را در کنار تو می گذرانیم و در جشن تکلیف وجودمان سجده های عشق را از تو هدیه می گیریم.

می دانم که می ایی و ما را پرنده می کنی تا مترسک های ظلم مزرعه دل هایمان را بترسانیم.

 

همراه نسیم می ایی و در مزرعه دل بوته های نور را نشاء می کنی و در شب های زیبا ماه نقره فام را مهمان خانه های دلمان می سازی و از قصرهای عشق برایمان می گویی. می ایی و ستارگانی را که مجنون وار در سپهر ابی به دنبالت می گشتند را مهمان دامان مبارکت می کنی و ما هم جمعه را به یمن قدومت نرگس باران می کنیم.

اری تو می ایی. از میان نخل های سربه فلک کشیده کوفه با شمشیری برکشیده از غلاف عدالت. پس بیا. بیا که دیگر طاقت دوری ات را نداریم. بیا با سبدی از نرگس و با کوله باری از عشق تا کعبه دلمان را با نورانیت وجودت روشن سازیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:15  توسط ارامش   | 

گنجشك و خدا

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش  را از خدا ميگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي ايد  من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد.و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لبهايش دوختند گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود"با من بگواز انچه سنگيني سينه توست"

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم ارامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلا مش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:" ماري در راه لانه ات بود.خواب بودي.باد را گفتم تا لانه ات را برگرداند .انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشگ خيره در خدايي خدا مانده بود .

خدا گفت و چه بسيار بلا ها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي .

اشك در د يد گان گنچشك نشسته بود ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

‍‍‍‍

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:13  توسط ارامش   | 

         دیگه خیلی دیره!

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.

از انجا که باید ساعات بسیاری را منتظر می ماندکتابی خرید.البته بسته ای کلوچه هم با خود اورده بود.او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در ارامش استراحت و مطا لعه کند.در کنار او بسته ای کلوچه بود مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به او دست داد اما هیچ چیز نگفت.فقط با خود فکر کرد:عجب رویی داره!اگر امروز از روی دنده ی چپم بلند شده بودم چنان نشانش میدادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!

هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی میکرد.این عمل او را عصبانی تر می کرد اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود با خود فکر کرد:حالا این مردک چه خواهد کرد؟ سپس مرد اخرین کلوچه را نصف کردو نیمه ان را به او داد.

بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود.تحمل او هم به سر امده بود.بنابراین کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش دست نخورده انجاست.

تازه یادش امد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش در نیاورده بود.

خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.مرد بسته کلوچه اش را بدون ان که خشمگین  عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود...

درست موقعی که او از این فکر که مرد از بسته کلوچه او بر میدارد کاملان اتشی شده بود و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد...یا عذر خواهی کند!

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی که پرتاب شده باشد.

حرفی که از دهان خارج شده باشد.

فرصتی که از دست رفته باشد.

زمانی که سپری شده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:39  توسط ارامش   | 

روزی حضرت سلیمان ع در کنار دریا نشسته بود نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل میکرد.سلیمان ع همچنان به او نگاه میکرد که دید او به نزدیک اب دریا رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از اب دریا بیرون اورد و دهانش را گشود مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون اب رفت.

سلیمان مدتی در این موردبه فکر فرو رفت و شگفت زده فکر میکرد.ناگاه دید ان قورباغه سرش را از اب بیرون اورد و دهانش را گشود ان مورچه از دهان او بیرون امد ولی دانه گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان ع ان مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت"ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون ان زندگی میکند.خداوند ان را در انجا افرید او نمی تواند از انجا خارج شود و من روزی او را حمل میکنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا در درون اب دریا به سوی ان کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در ان سنگ است می برد و دهانش را به درگاه ان سوراخ می گذارد. من از دهان او بیرون امده و خود را به ان کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم. او در میان اب شناوری کرده و مرا به بیرون اب دریا می اورد و دهانش را باز میکند و من از دهان او خارج می شوم."

سلیمان به مورچه گفت:"وقتی که دانه گندم را برای ان کرم می بری ایا سخنی از او شنیده ای؟"مورچه گفت اری می گوید:

"یا من لا ینسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه برزقک لا تنس عبادک المومنین برحمتک:ای خدایی که رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:5  توسط ارامش   | 

دریایم من

      

             سراپا اغوش

 

                                 خواهی بیا

 

                                                          خواهی برو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:2  توسط ارامش   | 

- یک بلیط برای جهنم لطفا

- متاسفم.همه ی اتوبوس هایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند.

- امشب هیچ وسیله ی دیگری حرکت نمی کند؟

- یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم.

- جای خالی دارد؟

- زیاد.

- مقصد ان خیلی دور است؟

- نه زیاد نه.اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید.شنیده ام در این سفر ادم خیلی احساس تنهایی می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:31  توسط ارامش   | 

عشق مرد ترکش کرده بود.مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل رهایی(گلدن گیت) به پایین پرت کرد.اتفاقا و چند متر انطرف تر دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.این دو در میان اسمان و زمین از کنار هم گذشتند.چشمهایشان بهم دوخته شد.مجذوب یکدیگر شدند.این یک عشق واقعی بود.هر دو این را دریافتند.انهم یک متر بالاتر از سطح اب.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:13  توسط ارامش   |